تبلیغات

تصویر ثابت

کاپا
 
سه شنبه 26 آذر 1392 :: نویسنده : سعید
دوستان عزیز از این به بعد وبلاگ کاپا با این آدرس جدید منتشر می شود :


همراه مان باشید


منتظرتان هستیم ...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 19 آذر 1392 :: نویسنده : سعید

جفاکش در نـــــــــــــــــــــــــــــــــگار آباد مائیم
پرســـــــــــــــــــــــــــــتو در حصـــار آباد ، مائیم

رها در گلشن گلهای بی بــــــــــــــــــــــــــــــو
اسیر باغ خــــــــــــــــــــــــــــــــــــار آباد ، مائیم

به هـــــــــــــــــر کنجی نــشسته در سکوتیم
رها در مُــلــــــــــــــــــــــــــــک جار آباد ، مائیم

به کــاشـانه دمی ســـــــاکن نباشــــــــــــــیم
مقیم شــــــــــــــــــــــــــــــــهر غار آباد ، مائیم

ز کفــــــــــــــــــــــــــــــــتـاران شب باکی نداریم
پلنگ ایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــن شکارآباد مائیم

پیاله دســــــــــــــــت گیری پیشــــه ی ماست
چو ســـــــــــــــــــــــــــــــرگرم خمار آباد ، مائیم

بــــــــــــــــــه یـک قاپی ببـــــــازیم هرچه داریم
که ســــــــــــــــــــــاکن در قــــــــمار آباد ، مائیم

سپـــــــــــــــــــــــــــــــیدی و درخشانی نداریم
فقــــــــــــــــــــــــــــــــــــیر شهر تار آباد ، مائیم

نــــــــــــــــــــــــــــــــــوای شـور شیرین را نوازیم
که مطــــــــــــــــــــــــــــــــــرب در ستارآباد مائیم

به غربـــــــــــــــــــــــــــــت ما اسیر لحظه هاییم
که رانــــــــــــــــــــــــــــــــــــده از دیار آباد ، مائیم

کسی اینـــــــــــــــــــــــــــــــجا ندارد حرص دنیا
که شــــــــــــــــــــــــــــــــــهره در بیار آباد ، مائیم

قـــــــــــــــــــــــــــــــــــدم ها را پیاده می گذاریم
چو بــــــــــــــــــــــــــــــــــیزار از سوار آباد ، مائیم

بـــــــــــــــــــــــــدن ها مــان هـــمه تندیس خاکی
چو حیـــــــــــــــــــــــــــــــــران در غبار آباد ، مائیم

طمع در ســــــــــــــــــــــــــــکه و زر هم ، نداریم
که تاجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر در ندارآباد ، مائیم

نیابــــــــــــــــــــــــــــــــــی دین ما را یک پرستی
طرفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدار هزار آباد ، مائیم

(سعید عبدی 26 اَمرداد 1391)




نوع مطلب : یکم هم غیر فیزیکی ...، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 19 آذر 1392 :: نویسنده : سعید
امروز داشتم با یکی حرف میزدم ، هی حرف می زد ، هی حرف می زد  ....
و من فقط یه جمله رو  تو دلم میگفتم،  هی میگفتم  ....
"" وای خدا ""









نوع مطلب : یکم هم غیر فیزیکی ...، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 15 آذر 1392 :: نویسنده : سعید
دیروز برف اومد ٬ هی اومد ٬ باز اومد ٬ اونقدر اومد که آخر ما رو با خودش برد بام تهران ...
با بچه ها دور هم ٬ 
کلی جاتون خالی ٬ خوش گذشت ...


  



البته این خوبشه ! چه شیطونی ها که نکردیم !؟؟ خدایا ما رو ببخش 




نوع مطلب : یکم هم غیر فیزیکی ...، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 5 آذر 1392 :: نویسنده : سعید

عجیب دلم تنهایی می خواهد
بیشتر از همیشه ...
به اندازه ی همه کس ٬ به اندازه ی همه چیز...
آنقدر زیاد که ...
شاید ...




شاید به اندازه ی خدا ...




نوع مطلب : یکم هم غیر فیزیکی ...، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 30 آبان 1392 :: نویسنده : سعید

اگر خورشید خاموش شود و بخواهیم با کار گذاشتن تعدادی لامپ آنرا همانند قبل نورانی و روشن نگاه داریم ٬ با فاصله ی کنونی آن از زمین و شدت نور رسیده به زمین به شکل تقریبی با یک محاسبه ی سر انگشتی میتوان گفت که به :

۳۸۴۵۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰

لامپ ۱۰۰ واتی نیاز داریم ٬ یعنی ۳۸۴۵ و۲۱ صفر جلویش !!!



حتی اگر بتوان این تعداد لامپ را ساخت ٬ روشن نگه داشتن آنها حتی برای ۱ ثانیه هم بسیار مشکل خواهد بود !






نوع مطلب : نگاه متفاوت ...، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 21 آبان 1392 :: نویسنده : سعید
ساعت  ۳ بعدظهر روز سه شنبه ، برای خرید چند تا قطعه برای آزمایشگاه رفته بودم...
خیابان جمهوری مثل همه ی بار های قبلی بود ، شلوغ ، پر دردسر ِ، البته  این دفعه یه فرقی با دفعه های پیش داشت و اون این بود که یکم بارون میومد ...
ساعت ۳و چهل پنج دقیقه تو دانشگاه ، البته بهتر بگم پژوهشکده سمینار داشتم . البته از نوع سمینار هفتگی ! دی‌شبش برای فایل ارائه همین سمینار تا نزدیک صبح بیدار بودم ...
حالا هم که با اتوبوس داشتم برمیگشتم دانشگاه ، خستگی یه جستجوی چند ساعته بعلاوه‌ی خواب نکرده دیشب بعلاوه‌ی گرسنگی حاصل از صبحونه و ناهار نخورده امروز ، همگی دست بدست هم داده بود که دیگه نشه شلوغی داخل بی آر تی  و فشار های مادی و معنوی‌اش رو تحمل کرد، بعلاوه ی فکر اینکه   نمیتونم برم خوابگاه و یه دوش ابگرم بعلاوه‌ی یه لیوان قهوه بعلاوه‌ی ناهار بعلاوه‌ی  یه خواب n ساعته  و ...
 و به جاش باید سریع برسم خدمت جماعتی، و با این حال در هم برهم ، فیزیک و فوتون و فرمول و غیره تراوش کنم  ودر نهایت هم از زیر تیغ تیز سوال های این جماعت درباره ی موضوع سمینار بتونم جون سالم به در ببرم ... شدیدا وضع رو دل نچسب تر می کرد ...

حالا با این اوصاف نصفی خسته  ، نصفی گرسنه،  بالاخره رسیدیم به جایی که باید پیاده میشدم و شدم . 
بارون حالا یکم بیشتر شده بود ... 
و از اونجا که ما عجله داشتیم و بر اساس قوانین مورفی هم ، ماشین طبیعتا گیرمون نمی اومد ! مجبور شدیم یکم پیاده بیام ...
فقط سریع داشتم میومدم که به سمینار برسم وتوی این فکر که خلاصه طوری نشود که زحمات دیشبانه‌مان به فنا برود ...

که چشم باز کردم و دیدم در مسیری قرار گرفته شدم  که ...




قشنگه ، نه ؟ (نزدیک دانشگاس ،رو به روی سالن اجلاس سران) ...
یه لحظه یادم رفت عجله دارم ، حالا دیگه آروم آروم داشتم میرفتم.... ، ساعت ۳و نیمه !
یاد حرف یکی افتادم که میگفت اینجور صحنه‌ها هر خری رو عاشق می کنه!
البته بلا نسبت ما ولی همچین بیراه هم نمی کفت!
یه لحظه فکر کردم  به  خودم ، به خودت ...
به دروغ هات ، به ساده بودنت ، به همه چیز هایی که اشتباه فهمیدی  ، به خیلی چیز هایی که اصلا نفهمیدی که چه طوری شد که اینطوری شد ...
به همه چیز فکر کردم  ... به  خودم ، به تو و به تمام دوستت داشتن هایی که مرده به دنیا اومدن ...

قدم میزدم و انگار تو هم بودی کنارم ... کم مونده بود تا دوباره ...!!!

ولی خدا رو شکر مسیرش کوتاه بود یه دفعه چشم باز کردم دیدم  ، رسیدم نزدیک دانشگاه ... و ظاهرا این دفعه به خیر گذشت
بیخیال همه این چیز هایی که الان نوشتم شدم و چهره ی یک استاد منتظر که آمادس  ما رو به فیض برسونه ، در نظرم متجلی شد .
ساعت ۳و پنجاه و دو سه دقیقه ...
رسیدم سر کلاس ... همه منتظر بودن ...
 - استاد : به به ظاهرا تشریف آوردین (لبخند)
- من:ترافیک بود یکم ! (نگاه طلب کارانه به استاد ! )
ـ حضار: آره بارون بود ، ترافیک هم بود ،
ـ استاد : مطمئنی؟
ـ من : نه (خنده)
ـ حضار : خنده !
- استاد:شروع کن ... 
ـ من : دوباره لبخند ...




نوع مطلب : یکم هم غیر فیزیکی ...، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


دوشنبه 20 آبان 1392 :: نویسنده : سعید


دلم تنگ است ، سر سازش ندارد  ،،،،،،،،،،، به هر سویی ، نه آرامش ندارد
ز پرســـش ها مرا او کرده عاصی ،،،،،،،،،، چنین سرکش شده ! رامش ندارد
                                                                                                                             (سعید)

گاهی وقت ها شک می کنم  که آیا این منم ؟!!!
گاهی وقت ها خودم را در این شلوغی های دنیا گم می کنم...
گاهی وقت ها عجیب دلم ، برای خودم تنگ می شود...






نوع مطلب : یکم هم غیر فیزیکی ...، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 20 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
کاپا
این یک راز است ...
درباره وبلاگ

کاپا هستم ...
و فقط یک چیز :
بدون ذکر منبع ، مطالب را کپی نکنید

مدیر وبلاگ : سعید
نویسندگان
پشتیبانی آنلاین
آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :